تبلیغات



Oneline users :

mahan_smp@yahoo.com

شقایق گل همیشه عاشق

شقایق گل همیشه عاشق

مهم این است.. :[عمومی , ]

t

نوشته شده در جمعه 12 مرداد 1386 و 01:08 ق.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در - و -



من آن اندوه ابدی ام :[عمومی , ]

j

نوشته شده در جمعه 12 مرداد 1386 و 01:08 ق.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در - و -



آیا صبر كنم؟ :[عمومی , ]

خودم را ساخته ام تا بگویم آنچه را باخته ام ، فراموش كرده ام . زندگی ام را به پای كسی گذاشتم كه دوستش می داشتم ولی او هیچ وقت مرا دوست نداشت و چگونه دوستش بدارم آگاه از این كه هرگز برایش اهمیتی ندارم ، به او حق می دهم شاید او هم مانند من یكی را دوست داشته است... حال از خود می پرسم : او را برای همیشه دوست خواهم داشت؟ افسوس كه چنین نخواهد بود! او را فراموش كرده ام . من زمانی به خود نگریستم كه دیگر سینه ام شكافته ، قلبم فسرده و روحم سپرده شده بود . باید صبر می كردم تا زخم سینه ام با نمك خوب شود ، با قلبم چه كار می كردم برای گرم شدن در آفتاب گذاشتمش اما آتش گرفت ، چاره ای نداشتم نیمی از خاكستر قلب سوخته ام را به آب و نیم دیگر را به خاك سپردم و به یادم ماند كه روحم ، روحم ، روح من هیچ موقع ، هیچ وقت و هیچ زمانی از او جدا نشد . یادگار او سوالی است بی انتها : آیا صبر كنم بر او كه بر من صبر نكرد ؟

نوشته شده در یکشنبه 27 خرداد 1386 و 12:06 ب.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در - و -



در زندگی .... :[عمومی , ]

در زندگی سه راه را دنبال کن:

 1-دوست داشتن را برای یک تجربه.

 2-عاشق شدن را برای یک هدف.

 3-فراموش کردن را برای قبول واقعیت.

نوشته شده در شنبه 26 خرداد 1386 و 11:06 ق.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در - و -



تو را به سرنوشت می سپارم :[عمومی , ]

پنداشتی آتش عشقی كه در دلم افروختی، به نیستی خاموش می شود؟




یا كه پنداشتی من عروسك بچگی های توام كه فقط تو عاشقش باشی؟


تو دستان آزمند مرا ندیدی كه ملتمسانه بسوی تو دراز شده بود؟


تو ندانستی كه دستان سرد من جویای گرمی تپش های قلب تو بود؟


تو ندانستی كه اشك من در پی سودای سیه چشمان زیبای تو بود؟






                 گفتارم را به درد


                                         و نفسهایم را به آْه آمیختی




                            نامت را به باد


                                            و خاطره ات را به یاد می سپارم 

 تو را به سرنوشت،
تو بنیادم را به غم،
یا تو ندانستی كه عشق من، نه هوس كه تجلی رویای وفای بی ریای تو بود؟
پنداشتی خرمن هستی ام را به باد فنا داده ام، كه به جرقه ای خاكستر كنی؟

نوشته شده در دوشنبه 31 اردیبهشت 1386 و 09:05 ق.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در دوشنبه 31 اردیبهشت 1386 و 09:05 ق.ظ



دوستت دارم :[عمومی , ]

به معصومیت تمام قدم هایی كه روی كوچه های قلب ویرانم نهادی - به اندازه ی دلتنگی های دل كوچكم كه هنگامه دوری از تو مهربان سراغ صدایت را می گیرند به اندازه ی تمام مهربانی هایی كه در حقم نمودی و به اندازه ی تمام روزهایی كه در كناره هم هستیم و خواهیم بود دوستت دارم به اندازه ی تمام نم نم های اشكی كه بعد از هر خداحافظی از دیدگانم جدا می شود دوستت دارم به اندازه ی تمام شقایق های تازه شكفته دنیا و تمام عاشقان و یار عاشقی و تمام آنانی كه مست عشقند

                                                    دوستت دارم    

نوشته شده در شنبه 1 اردیبهشت 1386 و 08:04 ق.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در پنجشنبه 11 مرداد 1386 و 11:08 ق.ظ



خوشبخت :[عمومی , ]

آیا سقفی بالای سرت هست؟

نانی برای خوردن

لباسی برای پوشیدن

و ساعتی برای خوابیدن داری؟   

نامی برای خوانده شدن

کتابی برای آموختن

و دانشی برای یاد دادن داری؟        

بدنی سلامت برای برداشتن سبد یک پیر زن.

سخنی برای شاد کردن یک کودک

دهانی برای خندیدن و خنداندن داری؟ 

لحظه ای برای حس کردن

قلبی برای دوست داشتن

و خدایی برای پرستیدن داری؟ ...........   آری

پس خوشبختی . بسیار خوشبخت.

نوشته شده در جمعه 31 فروردین 1386 و 02:04 ق.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در جمعه 31 فروردین 1386 و 03:04 ق.ظ



نوروزتان پیروز :[عمومی , ]

نوروزتان پیروز

نوشته شده در یکشنبه 27 اسفند 1385 و 01:03 ق.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در یکشنبه 27 اسفند 1385 و 01:03 ق.ظ



ای کاش :[عمومی , ]

ای كاش به دل كسی پا نمی گذاشتیم و كسی به دلمون پا نمی گذاشت .

ای كاش اگر كسی به دلمون پا گذاشت دیگه دلمون رو تنها نمی گذاشت.

ای كاش اگه یه روز دلمون رو تنها گذاشت رد پا هاشو روی دلمون جا نمی گذاشت

.

.

نوشته شده در دوشنبه 21 اسفند 1385 و 12:03 ب.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در دوشنبه 21 اسفند 1385 و 12:03 ب.ظ



دل من میسوزد... :[عمومی , ]

دل من می سوزد

                       که قناری ها پربستند

                                           که پر پاک پرستوها را بشکستند.

                                                                              و کبوتر ها را  آه کبوتر ها را                  

             دل من در دل شب

                                     خواب پروانه شدن می بیند

مهر در صبح دمان داس به دست

                                      خرمن خواب مرا می چیند

وای باران باران

               شیشه پنجره را باران شست

                                                 از دل من چه کسی نقش تو را خواهد شست

آسمان سربی رنگ

                من درون قفس سرد اطاقم دل تنگ

                                                       می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران باران

                 پر مرغان نگاهم را شست .

نوشته شده در دوشنبه 21 اسفند 1385 و 12:03 ب.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در دوشنبه 21 اسفند 1385 و 12:03 ب.ظ



با قلم میگویم :[عمومی , ]

  با قلم می‌گویم:

                                - ای همزاد، ای همراه،

                                            ای هم سرنوشت

                     هر دومان حیران بازی‌های دوران‌های زشت.

                                 شعرهایم را نوشتی

                                                دست‌خوش؛

                          اشك‌هایم را كجا خواهی نوشت؟http://www.irfuny.mihanblog.com

نوشته شده در شنبه 7 بهمن 1385 و 04:01 ق.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در - و -



با تو ستاره میشوم :[عمومی , ]

نوشته شده در شنبه 7 بهمن 1385 و 04:01 ق.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در - و -



:[عمومی , ]

شمعی نیست، پروانه ای هم! برای شمعدانی خالی چگونه می شود قصه ی سوختن را گفت؟! این ثانیه ها ، این ساعت ها، این روزها هستند که از جلوی چشمان من می گذرند و مرا به دست پاییز می سپرند اما تو نیستی، نمی آیی و من همسایه ی انتظارت شده ام...

http://www.irfuny.myblog.ir

نوشته شده در شنبه 7 بهمن 1385 و 03:01 ق.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در - و -



:[عمومی , ]

 انتظارواژه غریبی است ...
 واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست
که با آن خو گرفته ام.

 که چه سخت است انتظار ..
هرصبح طلوعی دیگراست برانتظارهای فرداهای من!
خواهم ماند تنها در انتظار تو
چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟
 
شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا
می دانم روزی خواهی آمد، می دانم
گریان نمی مانم، خندانم!
برای ورودت ای عشق
وقتی که به یادت می افتم،
 
به یاد خاطراتت...نامه هایت را مرور می کنم،
 یک بار...نه...بلکه صد بار
وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد

نوشته شده در شنبه 7 بهمن 1385 و 03:01 ق.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در - و -



:[عمومی , ]

نوشته شده در پنجشنبه 18 آبان 1385 و 01:11 ق.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در - و -



آیشواریا۱ :[عمومی , ]

آیشواریا رای

نوشته شده در پنجشنبه 18 آبان 1385 و 01:11 ق.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در - و -



شقایق گل همیشه عاشق :[عمومی , ]

 شقایق گفت:با خنده نه بیمارم، نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود- اما طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه به روی من بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد و او می رفت و من در دست او بودم و او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا می کرد پس از چندی هوا چون کوره آتش زمین می سوخت و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟ در این صحرا که آبی نیست به جانم هیچ تابی نیست اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من برای دلبرم هرگز دوایی نیست واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما!! نمی فهمید حالش را چنان می رفت و من در دست او بودم وحالا من تمام هست او بودم دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟ نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟ و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت نشست و سینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت زهم بشکافت اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد زمین و آسمان را پشت و رو می کرد و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را به من می داد و بر لب های او فریاد بمان ای گل که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی بمان ای گل ومن ماندم نشان عشق و شیدایی و با این رنگ و زیبایی و نام من شقایق شد گل همیشه عاشق شد!!

نوشته شده در یکشنبه 16 مهر 1385 و 05:10 ق.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در دوشنبه 21 اسفند 1385 و 12:03 ب.ظ



نانسی :[عمومی , ]

Image hosting by TinyPic

نوشته شده در جمعه 17 شهریور 1385 و 04:09 ق.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در - و -



قانون عشق :[عمومی , ]

قانون تو تنهایی من است
و تنهایی من قانون عشق
و عشق ارمغان دلدادگیست
و این سرنوشت سادگیست !

نوشته شده در جمعه 17 شهریور 1385 و 01:09 ق.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در جمعه 17 شهریور 1385 و 04:09 ق.ظ



مردن :[عمومی , ]

مردن امر ساده ای است
و از زندگی كردن بسیار آسانتر است
تمام خفقان مرگ
در مقابل یك شك
در مقابل یك حرص
در مقابل یك ترس
در مقابل یك كینه
در مقابل یك عشق
هیچ است
مردن امر ساده ای است
و در مقابل خستگی زندگی
چون سفری است كه
در یك روز تعطیل می كنیم
و دیگر هرگز باز نمی گردیم !

نوشته شده در جمعه 17 شهریور 1385 و 01:09 ق.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در جمعه 17 شهریور 1385 و 01:09 ق.ظ



رودها در جاری شدن... :[عمومی , ]

رود ها در جاری شدن و علف ها در سبز شدن کوه ها در ایستادن معنی پیدا می کنند و انسان با عشق تنها با عشق... پس خدا یا بار خدایا کمکم کن باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم غذایی برای خوردن نداشته باشم حتی دست و پایی نداشته باشم ولی نباشد هرگز نباشد که در وجودم عشقی نباشد

نوشته شده در سه شنبه 7 شهریور 1385 و 02:08 ق.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در دوشنبه 13 شهریور 1385 و 01:09 ق.ظ



به همه لبخند بزن............ :[عمومی , ]

به همه لبخند بزن اما با یک نفر بخند همه را دوست داشته باش اما به یک نفر عشق بورز. تو قلب همه باش اما قلبت مال یه نفر باشه.

کاش کوچیک بودیم............ وقتی کوچیک بودیم دلمون بزرگ بود ولی حالا که بزرگ شدیم بیشتر دلتنگیم. کاش کوچیک می موندیم تا حرفامونو از نگاهمون بفهمن نه حالا که بزرگ شدیم و فریاد که می زنیم باز کسی حرفامونو نمی فهمه.

نوشته شده در چهارشنبه 1 شهریور 1385 و 11:08 ق.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در چهارشنبه 1 شهریور 1385 و 11:08 ق.ظ



مطالب جالب :[عمومی , ]

میشه پرنده بود وپرواز نکرد میشه پرواز کرد وپرنده نبود
.
تا توانی بگریز از یار بد ، یار بد بدتر بود از مار بد.مار بد تنها تو را بر جان زند ، یار بد بر جان و بر ایمان زند.
اگر به جایی رسیدی فراموش نکن از کجا شروع کردی .
وقتی به آسمون نگاه میکنی، دوست داری کدوم ستاره مال تو باشه؟ به اونی که کم نور تره قانع باش چون اونی که پر نور تره را، همه نگاه میکنن!!
اگه نصفه شب دیدی یه آدم قد کوتاه وچاق اومد تو اتاقت وانداختت تو یه کیسه چرمی و بردت اصلا نگران نشو چون ممکنه کسی تو رو از بابانوئل آرزو کرده باشه.

نوشته شده در شنبه 28 مرداد 1385 و 10:08 ق.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در پنجشنبه 18 آبان 1385 و 01:11 ق.ظ



چقدر سخته :[عمومی , ]

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت گرفته و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داده زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوز دوستش داری چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیوار تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده چقدر سخته تو خیال ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقت دیدنش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه ها تو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز دوسش داری.

نوشته شده در پنجشنبه 19 مرداد 1385 و 10:08 ق.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در شنبه 7 بهمن 1385 و 04:01 ق.ظ



چه کسی خواهد دید؟ :[عمومی , ]

چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا
با تو چه کس می گوید
آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی
روی خندان تو را کاش می دیدم
شانه بالا زدنت را ( بی قید ) و تکان دادن دستت
که مهم نیست زیاد و تکان دادن سر
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد
می توانی تو به من زندگانی بخشی
یا بگیری از من آنچه را می بخشی .

نوشته شده در پنجشنبه 12 مرداد 1385 و 02:08 ق.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در شنبه 14 مرداد 1385 و 08:08 ق.ظ



زندگی :[عمومی , ]

Image hosting by TinyPic

 زندگی؛

شهد گل است،

زنبور زمان میخوردش،

آنچه میماند بر جا . . .

عسل خاطره هاست !

نوشته شده در جمعه 6 مرداد 1385 و 01:07 ق.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در شنبه 7 بهمن 1385 و 04:01 ق.ظ



کاش میدانستم.... :[عمومی , ]

نوشته شده در دوشنبه 19 تیر 1385 و 12:07 ب.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در - و -



سهیلی :[عمومی , ]

هر جا كسی با خاطری خرم نشسته است

در خنده هایش، پرده غم نشسته است

اندوه هم در دل نماند جاودانه

زیرا « غم و شادی » كنار هم نشسته است

شاید نپاید، زانكه شادی چون چراغی

در رهگذار صر صر ماتم نشسته است

هر جا كه دیدم ـ در كنار « شادمانی »

«‌ اندوه » در جان بنی آدم نشسته است

نوشته شده در یکشنبه 4 تیر 1385 و 12:06 ب.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در - و -



گل :[عمومی , ]

من دلـم می خواهد خانه ای داشته باشم بر دوست كنج هر دیوارش دوست هایـم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو هر كسی می خواهد- وارد خانهً پر عشق و صفایـم گردد یك سبد بوی گل سرخ به من هدیه كند شرط وارد گشتن - شستشوی دلهاست شرط آن داشتن - یك دل بیرنگ و ریاست بر درش برگ گلی می كوبـم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم : ای یار خانهً ما اینجاست تا كه سهراب نپرسد دیگر خانهً دوست كجاست ؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه 30 خرداد 1385 و 12:06 ب.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در یکشنبه 4 تیر 1385 و 12:06 ب.ظ



دیروز :[عمومی , ]

دیروز چه آسان جان می دادیم.امروز چه هراسان ایمان را...

دیروز روز فدا شدن بود .امروز روز فدایت شوم..

دیروز به تیپ و لشکر می زدیم.امروز مانده ایم چه تیپی بزنیم.

دیروز با عشق می جنگیدیم.امروز برای عشق...

آنجا برای رزم های شبانه می رفتیم.اینجا برای بزم های عاشقانه.

دیروز با هم به دشمن می زدیم.امروز برای هم می زنیم.

سر دادیم که روسری ها نیفتد.روسری ها هم افتاد.

اگرتنها ترین تنها شوم باز خدا هست.او جانشین همه ی نداشتن ها است.نفرین و آفرین ها بی ثمر است.اگر تمامی خلق گرگ های هار شوند و ار آسمان کینه بر سرم ببارد تو مهربان جاودان آسیب نا پذیر من هستی.ای پناهگاه ابدی تو می توانی جانشین همه ی بی پناهی ها شوی.

 به سفارش آقا مهرداد عزیز

نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت 1385 و 04:05 ق.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در سه شنبه 26 اردیبهشت 1385 و 04:05 ق.ظ



ر :[عمومی , ]

چه کنم با غم دل......

هیچ گاه چشمهایی را که عاشقانه میپرستم ندیدم اما میدانم چشمهایش به مهربانی دریا و به وسعت دشت شقایق است و این برای من کافی است که بدانم عمق چشمانش به ژرفای اقیانوس است و مثل دشت آرام است. من رنگ چشمانش را برای چه میخواهم بدانم وقتی نگاهش پر از عشق است وقتی در عمیقترین نقطه چشمانش می شود دریا را پیدا کرد و در ساحل چشمانش به آرامش رسید. رنگ چشمش مهم نیست وقتی در کنارش به آرامش خیال میرسی و میخواهی تمام دنیا در یک لحظه نگاه او تمام شود. هیچ چیز مهم نیست وقتی ایثار و عشق در نگاه او معنا پیدا کند. یک نگاه برایت تمام دنیا میشود. باور میکنی؟

نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت 1385 و 02:05 ق.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در یکشنبه 25 تیر 1385 و 10:07 ق.ظ



د :[عمومی , ]

بهت نمیگم دوست دارم.قسم میخورم که دوست دارم بهت نمیگم هر چی بخوای بهت میدم.چون همه چیز من تویی اگه یک روز چشات پر از اشک شد دنبال شونه ای گشتی تا گریه کنی.صدام کن.قول نمیدم اشکا تو پاک کنم. منم با هات گریه میکنم اگه دنبال مجسمه سکوتی گشتی تا سرش داد بزنی صدام کن قول میدم ساکت بمونم اگه دنبال خرابه ای گشتی تا نفرت رو در اون دفن کنی. صدام کن قلب من تنها خرابه وجود توست اگه یک روز صدات کردم که بهت نیاز دارم بهم نگو کجایی فقط یک لحظه چشما تو ببند و بهم فکر کن .

نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت 1385 و 02:05 ق.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در سه شنبه 30 خرداد 1385 و 12:06 ب.ظ



ن :[عمومی , ]

الهی ما را دلی ده به بیکرانگی دریای رحمتت که در افزونی طاعتت بکوشیم و دیده ای به وسعت تمام هستی ات که در جستجوی حقیقت وجودت باشیم و زبانی که لحظه لحظه های زندگیمان را به تسبیح و عبادت تو بگذرانیم الهی ما را حیاتی ده در کمال سلامت و رزقی به نهایت جود و کرامت و فرزندانی صالح که شکرانه اش را دمادم بر قبله گاه عشقت به سجده بنشینیم الهی به بزرگواری و بخشایشت به قدرت و جبروت نا منتهایت ما را قرین سعادت و نیکبختی فرما و توفیق بندگی خالصلنه ات را بر ما ارزانی دار

نوشته شده در چهارشنبه 13 اردیبهشت 1385 و 07:05 ق.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در سه شنبه 30 خرداد 1385 و 12:06 ب.ظ



............. :[عمومی , ]

محمود

نوشته شده در سه شنبه 23 اسفند 1384 و 09:03 ق.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در پنجشنبه 11 مرداد 1386 و 12:08 ب.ظ



دوستت دارم :[عمومی , ]

http://www.bia2.ir/flash/50.htm

نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند 1384 و 11:02 ق.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در چهارشنبه 10 اسفند 1384 و 12:03 ب.ظ



مرگ :[عمومی , ]


Image hosting by TinyPic

مرگ  نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمیخواهم بدانم کوزه گر ازخاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش
و او که ریز پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند دائم سکوت مرگ بارم را

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در جمعه 5 اسفند 1384 و 01:02 ق.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در جمعه 31 فروردین 1386 و 02:04 ق.ظ



والنتاین :[عمومی , ]

والنتاین را به همه عشاق تبریک میگویم.

http://kissme.persiangig.com/image/swf/valentine.swf

http://www.hekmat.net/photos/galleries/texts/calligraphy/images/gerye.jpg

نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن 1384 و 07:02 ق.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در پنجشنبه 28 اردیبهشت 1385 و 01:05 ق.ظ



متن :[عمومی , ]

مهم نیست چند بهار در کنار هم زندگی کنیم باور کنید مهم این است که یادمان باشد عمرمان کوتاه است در پایان زندگی خیلی از ما خواهیم گفت: کاش فقط چند لحظه بیشتر فرصت داشتیم تا خوب بهم نگاه کنیم و همه ناگفته های مهر آمیز یک عمر را در چند ثانیه بگوییم ای کاش با خاطره ها زندگی نمیکردیم

پیدا کردن عیب دیگران راحت ترین کاریست که میشود انجام داد.اما این عیب یابی چه کمکی به ما میتواند بکند.غیر اینکه پر شویم از عیب دیگران .

 

یک نفر.... یک جایی...
تمام رؤیایش لبخند توست وزمانی که به تو فکر میکنه احساس میکنه که زندگی واقعا با ارزشه پس هر گاه احساس تنهایی کردی این حقیقت رو به خاطر داشته باش.
یک نفر ... یک جای... در حال فکر کردن به توست

کاش رویاهایمان روزی حقیقت می شدند
تنگنای سینه ها دشت محبت می شدند
سادگی،مهر و صفا قانون انسان بودن است
کاش قانون هایمان یکدم رعایت می شدند
اشکهای همدلی از روی مکر است و فریب
کاش روزی چشمهامان با صداقت می شدند
گاهی از غم می شود ویران دلم ، ای کاشکی
بین دلها غصه ها مردانه قسمت می شدند

دنیا دو روز است
یک روز با تو و روز دیگر علیه تو
روزی که با توست مغرور مشو و روزی که علیه توست ناامید مگرد
زیرا هر دو پایان پذیرند

نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن 1384 و 06:02 ق.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در یکشنبه 30 بهمن 1384 و 04:02 ق.ظ



مطالب جالب :[عمومی , ]

شما نمی توانید دیگران را مجبور كنید كه دوستتان داشته باشند ولی می توانید به كسی تبدیل شوید كه دوستش می دارند.

نازم به ناز کسی که ننازد به ناز خویش...
ما را به ناز ناز فروشان نیازی نیست.......

جایگاه اصلی ما قلب کسانی است که دوستشان داریم

محبت از درخت آموز که سایه از سر هیزم شکن هم بر نمی دارد

همیشه از كسانی میترسم
كه رشته ای مرا به آنها وصل كرده است
چون نزدیكترها دقیق تر میزنند
زخم هایشان درست در قلبم مینشیند

به جای آنکه به تاریکی لعنت بفرستی ِ، یک شمع روشن کن

کوچک باشیم اندازه نخود
یا بزرگ باشیم قد یک غول
اندازه همیم
وقتی خاموش کنیم چراغ ها را .

پولدار باشیم مثل پادشاه
یا آس و پاس باشیم عین گدا
قدر و قیمتمان یکی است
وقتی خاموش کنیم چراغ ها را .

سیاه باشیم یا سفید
سرخ باشیم یا زرد و نارنجی
یک رنگ می بینندمان
وقتی خاموش کنیم چراغ ها را .

پس خداوند اگر یک وقت بخواهد
رو به راه کند کارها را
راهش شاید این باشد
که دست دراز کند و خاموش کند چراغ ها را .

در جایی که امکان نفرت وجود دارد امکان عشق ورزیدن نیز وجود دارد فقط کافی است از میان این دو یکی را انتخاب کنی.

چرا همیشه بدنبال این هستیم که بدانیم:
چرا گل خار دارد؟
بیایید گاهی بدنبال ان باشیم که بدانیم :
چرا خار گل دارد؟

به خاطر داشته باش كه به فراموشی بسپاری

آنچه را كه اندوهگینت میسازد.

اما هرگز فراموش نكن كه به یاد داشته باشی

آنچه راكه شادمانت میسازد.

وقتی که به دنیا می اییم همه می خندند در صورتی که ما گریه می کنیم .

یادمون باشه که طوری زندگی کنیم که وقتی می میریم

هنگامی که همه گریه می کنند ما بخندیم

درحیرتم ازمرام این مردم ‍پست
این طایفه زنده کش مرده پرست
تاهست به ذلت بکشندش زجفا
تارفت به عزت ببرندش سردست

گاهی زندگی تبدیل به پاییز خزان زده ای می شود و بعد از آن زمستانی یخبندان و طولانی.

ولی آیا تا به حال دیده ای که بهار بمیرد و هرگز نیایید؟

پس هر خزانی را به امید بهارش سپری کن.

هرگز وقتتو با کسی نگذران که دوست ندارد وقتش را با تو بگذراند.

خدایا
به من تلاش در شكست
صبر در نا امیدی /رفتن بی همراه
فداكاری در سكوت/خدمت بی نان
مناعت بی غرور/عشق بی هوس
و دوست داشتن بی انكه دوست بداند
روزی كن

نه مرگ آنقدر تلخ است و نه زندگی آنقدر شیرین که انسان

غرور و عزت خود را در قبال آنها معامله کند

گدایان بهر روزی طفلشان را کور می خواهند طبیبان جملگی مخلوق را رنجور می خواهند همیشه مرده شوران راضیند بر مردن مردم بنازم مطربان مخلوق را مسرور می خواهند

وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد من شروع کردم
وقتی که اوتمام شد من آغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن

مغزهای بزرگ درباره ایده ها فکر می کنن
مغزهای متوسط درباره حوادث
مغزهای کوچک درباره مردم
اما من به این فکر می کنم که انتظار محبت و دوستی داشتن از بعضی آدما چقدر توقع سنگینیه

حرف های بسیاری برای گفتن هست و حرف های بسیاری برای نگفتن و ارزش هر کس به اندازه حرف هاییست که برای نگفتن دارد.

اگر خانه ات شیشه ای است هرگر به خانه دیگری سنگ نزن

جمع می کنیم مالی را که دیر یا زود مارا به دل خود فرو خواهد بلعید
محکم می گیریم وبا غرور راه می رویم بر روی چیزی که با تلاقی بیش نیست.

آنکس که دوستش داریم هر گونه حقی بر ما دارد حتی اینکه دوستمان نداشته باشد

به یکدیگر عشق بورزید اما از عشق بند مسازید
دلهای خود را به یکدیگر بدهید اما نه برای نگهداشتن
دوست واقعی کسی است که دستان تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند

هر کس بد ما به خلق گوید
ما چهره به غم نمی خراشیم
ما خوبی او به خلق گوییم
تا هر دو دروغ گفته باشیم

نوشته شده در پنجشنبه 20 بهمن 1384 و 03:02 ق.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در - و -



م :[عمومی , ]

به جای دسته گلی که فردا در قبرم نثار می کنی.............امروز با

شاخه گلی کوچک یادم کن..........به جای سیل اشکی که فردا بر

مزارم میریزی.........امروز با تبسمی شادم کن.............به جای اون

متن های تسلیت که فردا برام می نویسی.........امروز با یک پیغام

کوچک خوشحالم کن...........من امروز به تو نیازم دارم نه

فردا...........

تنها یک روز در سراسر حیات کافیست
     نگاه از گذشته برگیر و بر آن غبطه مخور
     چرا که از دست رفته است
    در غم آینده نیز مباش؛چرا که هنوز فرا نرسیده است
    زندگی را در همین لحظه بگذران
    و آن را چنان زیبا بیافرین که ارزش به یاد ماندن را داشته باشد
       
 
می روم... نمی دانم به کجا...
نمی دانم چه زمان پاهایم عزم بازگشت کنند.
نمی دانم وقتی می روم لبخندی بدرقه ام می کند یا نه...
نمی دانم وقتی نیستم دلی دلتنگم می شود یا نه...
نمی دانم وقتی آمدنم دور شود چشمی چشم انتظارم می ماند یا نه...
هیچ نمی دانم.
تنها می دانم باید بروم.
مراقب دلهایتان باشید...
نکند سرمای پاییز بر دلهایتان بنشیند.
هر چه باشد دلهایتان آنقدر ظریف است که می ترسم پاییز...
 فدای دلهای بارانی و چشمان بهاریتان.
باز هم می گویم...
مراقب دلهایتان باشید.

نوشته شده در جمعه 14 بهمن 1384 و 12:02 ب.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در یکشنبه 23 بهمن 1384 و 06:02 ق.ظ



یا حسین :[عمومی , ]

نوشته شده در یکشنبه 9 بهمن 1384 و 12:01 ب.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در - و -



س :[عمومی , ]

     کسی ما را نمی پرسد

                                            کسی ما را نمی جوید

      کسی تنهایی ما را نمی گرید !

                                      دلم در حسرت یک دوست                  

      دلم در حسرت یک بی ریایی مهربان ماندست ...

                              کدامین یار ما را می برد تا انتهای باغ بارانی ؟!؟

                   کدامین آشنا آیا

                                     به جشن چلچراغ عشق

        مهمان می کند مارا ؟!؟

 
 

نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن 1384 و 05:01 ق.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در سه شنبه 4 بهمن 1384 و 06:01 ق.ظ



عجب صبری خدا دارد :[عمومی , ]

عجب صبری خدا دارد !


 اگر من جای او بودم


همان یک لحظه اول


که اول ظلم می دیدم از مخلوق بی وجدان


جهان را با همه زیبایی و زشتی


بروی یکدیگر ویرانه می کردم


 عجب صبری خدا دارد !


اگر من جای او بودم


که در همسایه صدها گرسنه , چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم


نخستین نعره مستانه را خاموش و آن دَم


بر لب پیمانه می کردم


  عجب صبری خدا دارد !


اگر من جای او بودم


 که می دیدم یکی عریان و لرزان , دیگری پوشیده از صد جامه رنگین ,


زمین و آسمان را


واژگون ، مستانه می کردم


 عجب صبری خدا دارد !


اگر من جای او بودم


برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان


هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو


آواره و دیوانه می کردم


 عجب صبری خدا دارد !


اگر من جای او بودم


بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان


سراپای وجود بی وفا معشوق را


پروانه می کردم

 

عجب صبری خدا دارد ! 


چرا من جای او باشم ؟


همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و , تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد !


و گرنه من بجای او چو بودم


یکنفس کی عادلانه سازشی


با جاهل و فرزانه میکردم


عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !

نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن 1384 و 05:01 ق.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در یکشنبه 23 بهمن 1384 و 07:02 ق.ظ



دوست من... :[عمومی , ]

دوست من به خورشید نگاه کن، امروز از نو دمیده است. دیروز هم دمیده بود؛ با همین قدرت، زیبائی و سخاوت. اما امروز تابش دیروز خود را قصه ای تکراری نمیداند و چیزی را برای امروز دریغ نمیکند. همچنان پرقدرت، زیبا و پرسخاوت بازهم میدرخشد و نور میپاشد، عشق را برفراز شهر و دیار ما میگستراند. یکسان و بی ادعا، می تابد بر خشکی و دریا، تا هریک بقدر نیاز نصیب خود را داشته باشند. بیا تا ما هم اینچنین باشیم.

بیاموز خوی بلند آفتاب به هرجا که ویرانه بینی بتاب

نوشته شده در جمعه 16 دی 1384 و 12:01 ب.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در - و -



آنیتا پناهی :[عمومی , ]

 آنیتای عزیز.دختر عموی گلم

نوشته شده در جمعه 2 دی 1384 و 09:12 ق.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در چهارشنبه 1 شهریور 1385 و 11:08 ق.ظ



سفر :[عمومی , ]

هیچ وقت برای رفتن دیر نیست....

بمان و ماندن را تجربه کن

سفر چیزی نیست که با بستن یک چمدان بتوانی تمام غربت را داخلش جا بدهی

تو باید با شقایق وداع کنی

باید ریشه ی تمام علایقت را از زمین بکنی

باید احساس دوست داشتن را به گورستان ابدی تمام عشقهای پاک بفرستی

همیشه دل بستن آسان است و چه سخت دل بریدن

روح تو وسیع تر از آن است که دیگر مرا دوست نداشته باشد

و قلب من کوچکتر از آن است که تو را فراموش کند

کسی تو را صدا می زند

آهنگ سفر دارد

اما تو فقط وفقط به خاطر کسی که روزی دستهایش را گرفتی

می مانی

تو معنای تمام حرفهای آسمان را می فهمی

پس بمان و تفسیر کن آن چه را که آسمان روز رفتنت

برایت خواهد خواند... 

نوشته شده در دوشنبه 28 آذر 1384 و 12:12 ب.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در جمعه 2 دی 1384 و 09:12 ق.ظ



خاک :[عمومی , ]

خاک :      از خاک است که زاده شده ایم

از این عنصر سرد و بی روح است که جان گرفتیم

و در پس هر حادثه ای خاک است که می ماند

                                 خاک است که سرشتمان را نقش می زند

و ما

      در انتها

باز به اول

باز به آن خاک

             خاک پر بها

             خاک کم ارزش باز می گردیم .

نوشته شده در دوشنبه 14 آذر 1384 و 11:12 ق.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در سه شنبه 15 آذر 1384 و 03:12 ق.ظ



ش :[عمومی , ]

فرشته های خدا

قلبش از عشق بود، پاهایش از استواری و دست هایش از دعا،اما شیطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود .
پس كیسه شرارتش را گشود و محكم ترین ریسمانش را به در كشید.ریسمان نا امیدی را. نا امیدی را دور زندگی او پیچید ، دور قلب و استواری و دعا هایش .نا امیدی پیله ای شد و او ، كرم كوچك ناتوانی .
خدا فرشته های امید را فرستاد ،تا كلاف نا امیدی را باز كنند، اما او به فرشته ها كمك نمی كرد.او پیله گره در گره اش را چسبیده بود و می گفت : نه باز نمی شود.هیچ وقت باز نمی شود.
خدا پروانه ای را فرستاد ،تا پیامی را به او برساند.
پروانه بر شانه های رنجور او نشست و او به یاد آورد كه این پروانه نیز زمانی كرم كوچكی بود گرفتار در پیله ای.اما اگر كرمی می تواند از پیله اش به در آید ،پس انسان نیز می تواند.
 
خدا گفت :  نخستین گره را تو باز كن تا فرشته ها گره های دیگر را.
او نخستین گره را باز كرد....
و دیری نگذشت كه دیگر نه گره ای بود و نه پیله و نه كلافی.
هنگامی كه او از پیله نا امیدی به در آمد ،شیطان مدت ها بود كه گریخته بود.

نوشته شده در دوشنبه 14 آذر 1384 و 11:12 ق.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در - و -



نمایی از شهر فولادشهر :[عمومی , ]

 

نوشته شده در شنبه 12 آذر 1384 و 02:12 ق.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در دوشنبه 14 آذر 1384 و 12:12 ب.ظ



تولدم مبارک :[عمومی , ]

از تمام کسانی که پیشاپیش تولدمو (۱۳آذر) تبریک گفتن تشکر میکنم.

و یه تبریک ویژه هم برای دوست عزیزم حامد پور ابراهیم دارم که اونم روز تولدش ۱۳ آذره

نیما جون از اینکه توی وبلاگت تولدمو تبریک گفتی ممنونم.منم تولد وبلاگت رو تبریک میگم.امیدوارم روز به روز زیباتر بشه.

نوشته شده در پنجشنبه 10 آذر 1384 و 12:12 ب.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در یکشنبه 7 اسفند 1384 و 11:02 ق.ظ



بودن یا نبودن :[عمومی , ]

روزهای بودنش همه با او بیگانه بودند
كسی نه شاخه گلی برایش می اورد
نه برایش می خندیدند
و نه برایش می گریستند
وقتی رفت
همه امدند
برایش دسته گل اوردند
سیاه پو شیدند وبرای رفتنش گریستند
شاید تنها جرمش نفس كشیدن بود.

نوشته شده در جمعه 4 آذر 1384 و 11:11 ق.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در دوشنبه 28 آذر 1384 و 01:12 ق.ظ



ب :[عمومی , ]

نیمه شب بود و غمی تازه نفس ره خوابم زد و ماندم بیدار

ریخت از پرتو لرزنده شمع سایه دسته گلی بر دیوار

همه گل بود ولی روح نداشت.سایه ای مضطرب و لرزان بود

چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه .گوئیا مرده سرگردان بود

شمع خاموش شد از تندی باد.اثر از سایه به دیوار نماند!

کس نپرسید کجا رفت .که بود؟

که دمی چند درین جا گذراند.

این منم خسته درین کلبه تنگ

جسم درمانده ام از روح جداست

من اگر سایه خویشم یا رب

روح آواره من کیست.کجاست؟

………………………………………………………………………………………………

 

از گل  فروش لاله رخی لاله می خرید.

می گفت :بی تبسم گل .خانه  بی صفاست!

گفتم:صفای خانه کفایت نمی کند.

باید صفای روح بیابی که کیمیاست!

خوب است ای کسی که به گلزار زندگی

روی تو همچو لاله .صفا بخش و دلرباست

روح تو نیز چون رخ تو.با صفا بود

تا بنگری که خانه تو خانه خداست!

نوشته شده در جمعه 4 آذر 1384 و 11:11 ق.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در جمعه 28 بهمن 1384 و 01:02 ق.ظ



ز :[عمومی , ]

 

نوشته شده در دوشنبه 23 آبان 1384 و 12:11 ب.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در دوشنبه 14 آذر 1384 و 01:12 ق.ظ



ن :[عمومی , ]

یه روز چشم باز می كنی و می بینی شدی یه قطره و افتادی میون میلیونها قطره دیگه توی دریای دنیا و موجهای زندگی .

یه روز این موج سرت رو به سنگ می زنه و یه موج دیگه تو رو به ساحل می رسونه ، شاید هم بمونی كنج یه صدف و بشی مروارید!

ما آدما وقتی بزرگ می شیم مغرور می شیم ، اونقدر بزرگ می شیم كه خیلی ها رو كه از خودمون ضعیف تر و فقیرترند نمی بینیم. وقت راه رفتن به زمین نگاه نمی كنیم چون یادمون می آد چه بودیم و به كجا خواهیم رفت . به آسمون نگاه می كنیم و با خودمون فكر می كنیم ما مال اون بالائیم و از بد روزگار روی این كره خاكی افتادیم!

چرا ما آدما اینقدر زود خودمون رو گم می كنیم؟! درسته این دریا خیلی بزرگه اما نه اونقدر بزرگ كه خودت رو توی اون گم كنی!

پس نگاهت رو از آسمون بردار و زیر پائی هایت رو هم ببین. خب!

نوشته شده در دوشنبه 23 آبان 1384 و 12:11 ب.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در - و -



ک :[عمومی , ]

 

نوشته شده در دوشنبه 23 آبان 1384 و 04:11 ق.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در یکشنبه 23 بهمن 1384 و 07:02 ق.ظ



ر :[عمومی , ]

اگر روزی خداوند نقاشی رخسار مردم را از سر گیرد و صورت های ما را از سیرت هایمان بیاراید نگارستان هستی تماشاگر متعجبی خواهد بود.

ما آن روز به چه شکل خواهیم بود؟

آیا از خودمان فرار نخواهیم کرد؟

اما خداوند.ای پناه بی پناهان!

ای برکشنده عیوب.ای پوشاننده!

چه چشمه ای است مخبت تو که به یک جرعه اش دریا و اقیانوس غبطه میخورند و ما همه نوشیدیم و دریا گریستیم.اما جرعه ای از محبت تو را پاس نداشتیم.

نوشته شده در دوشنبه 23 آبان 1384 و 03:11 ق.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در - و -



م :[عمومی , ]

همیشه نگاه تو دنبال کسی است که نگاهش دنبال دیگریست

نوشته شده در شنبه 21 آبان 1384 و 12:11 ب.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در جمعه 9 دی 1384 و 10:12 ق.ظ



ق :[عمومی , ]

kn

 

مهم نیست جلد کتاب زندگیت گران بها باشد و زرین مهم

صفحات آن است که باید غنی باشد و گرانقدر.

برگرفته از وبلاگ(رئوس من)

نوشته شده در شنبه 21 آبان 1384 و 01:11 ق.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در - و -



ص :[عمومی , ]

من آن گلبرگ مغرورم

که میمیرم ز بی آبی

ولی با خفت و خواری

پی شبنم نمیگردم.

نوشته شده در جمعه 20 آبان 1384 و 02:11 ق.ظ توسط سید محمود پناهی

ویرایش شده در - و -